تبليغاتX
عصر فریاد

عصر فریاد

پایان ...

من نمي دانم چيست راز آن نگاه گستاخ كه اينگونه مرا مي لرزاند !

چندي است در ميان خفقان سينه ام ،از لب گشودن غنچه ها نيز مي ترسم

و رنگ مي بازم از رقص قاصدك در باد !

باري انگار آهنگ سفر بايد كرد

اي دريغا كه نفس بيدار است !!!

 

دلتنگم ،خيلي دلتنگ.سعي داشتم با نوشتن، خودمو ميون آدما پيدا كنم

ولي انگاربين افكار مكتوبم گم شدم .

دارم ميرم شايد براي هميشه ...شايد از همه جا ...شايد از همه چيز...

دلم خيلي گرفته ،نتونستم خودمو رها كنم از اين اسارت...جرات رفتن ندارم!

ديگه نميتونم فرياد بزنم ...احساس دلتنگي ميكنم ...اما حتي ديگه قدرت گريستن ندارم .

شايد بايد برم !شايد اين تنها بهانه اي بود كه به صحبت بشينم با عزيزانم ...حرفايي كه هيچوقت قادر به گفتنش نبودم .

همتون برام عزيزيد و سپاسگذارم از همه شما خوبان كه تا اين لحظه تنهام نذاشتيد وميتونم بگم  منو با نظرات ارزشمندتون همراهي كرديد.

از همتون تشكر ميكنم.

همتونو دوست دارم ...

 

‌‍«دستهاي چه كسي بود كه وقت رفتن گفت خداحافظ تو؟

هيچ گاه در هيچ سفري خبر از آينه و آب نبود!

خبر از پونه نبود !

خبر از سيني پر مهر نبود ...خبر از اشك نبود ...

به جز آن قطره تنهايي من !»

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:12  توسط ناجی 

باران 2

 

کاش باران می آمد...

می شد در کوچه و خیابان با فراغ دل گریه کرد

تا تصور شودصورت از باران خیس شده

و سیل را باران به راه انداخته ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:31  توسط ناجی  | 

باران

 

آه باران چه می داند این را

آدمی یک سفال قدیمی است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 9:11  توسط ناجی  | 

تقدیم به تو که سرگشته ای از سکوت یک بیمار

 

به سکوتم...

به قوی ترین سلاحم احترام بگذار

طنینش را میشنوی؟

وقتی حرف نمی زنم

از زیبایی آنچه می گویم لذت می بری؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:12  توسط ناجی  | 

قدغن

 

سلام دوستان .اميدوارم هر كجا هستيد خوب باشيد.همون طور كه قصد داشتم هر بار رنگ تازه اي از اعتقاداتم رو به شما عزيزان ارائه دادم وهر چند كلبه پررونقي نداشتم تشكر ميكنم از تمامي افرادي كه منو تا به حال در سامان دادن افكارم همراهي كردند و با ابراز نظرات ارزشمندشون سعي در همكاري با من داشتند .

و در آخر سپاسگزارم از ديگر عزيزان وبلاگ نويس كه قصد فراهم كردن لحظاتي زيبا رو براي دوستان                   دارند .

                  در اينجا يكي از اشعار مورد علاقمو بهتون تقديم ميكنم اميدوارم خوشتون بياد .

                              

                                                           آبي دريا قدغن                                                             

شوق تماشا قدغن

عشق دو ماهي قدغن

با هم تنها قدغن

براي عشق تازه

اجازه بي اجازه

پچ پچ و نجوا قدغن

رقص سايه ها قدغن

كشف بوسه ي بي هوا

به وقت رويا قدغن

براي خواب تازه

اجازه بي اجازه

در اين غربت خانگي

بگو هر چي بايد بگي

غزل بگو به سادگي

بگو زنده باد زندگي

براي شعر تازه

اجازه بي اجازه

از تو نوشتن قدغن

گلايه كردن قدغن

عطر خوش زن قدغن

تو قدغن من قدغن

براي روز تازه

اجازه بي اجازه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 10:52  توسط ناجی  | 

زنده به گور

 

زنده ...در گورم ،ولي .

من در انديشه و حسرت مردم

ياد دارم كه پس از واپسين لحظه ي شيدايي دل هيچ كس گذر از كوچه اين خانه متروكه نكرد ...

هيچ كس از صاحب اين سينه پر درد سراغي نگرفت ...

من به تنهايي و ماتم مردم .

....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 13:7  توسط ناجی  | 

سحر

...

فکرم به جست و جوی سحر راه میکشد

اما سحر کجا ؟؟؟

...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:51  توسط ناجی  | 

فریاد

 

...

خسته ،خسته از راه كوره هاي ترديد مي آيم

من زنده ام ...

فریاد من بی جواب نیست

قلب خوب تو جواب فریاد من است

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:52  توسط ناجی  | 

فاصله

 

...

 و میان من و تو به همان اندازه فاصله هست

که میان ابر هایی که در آسمان

و انسانهایی که بر زمین سرگردانند

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:2  توسط ناجی  | 

خاطره...

 

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری است

مرده ام ...چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو

سردتر می یابم ...

ای شاخه ی جدا مانده من

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:28  توسط ناجی  |